X
تبلیغات
به ياد توووووو

به ياد توووووو

با من خداحافظی نکن









با من خداحافظی نکن ، عشق منو ساده نگیر

دلخوشی رو از اون کسی که دل بهت داده نگیر
ساده نگیر دلی رو که ،پر می کشه برای توو
دلی که اروم میگیره ،فقط با خنده های توو
با من خداخافظی نکن،از تویه لحظهام نرو
کسی توو زندگیه من ،نمی گیره جای تو رو
ساده نگیر احساسمو ، بی تو محاله زندگی
همونی که میخوای میشم،عزیزم هرچی تو بگی
نمی دونم چه رسمیه،دیر اومدی زودم میری!!!!
ولی بدون با رفتنت ، جونمو از من می گیری

برچسب‌ها: با من خداحافظی نکن,
+ نوشته شده در ۱۳/۶/۱۳۹۰ساعت ۱۵:۴۰ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(13)

دلم گرفت...

دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون

توو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نميدم

امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم

توو مستی و بی خبری اسیره میخونه بشم

امشب از اون شباست که من دلم می خواد داد بزنم

توو شهره این غریبه ها دردم و فریاد بزنم

دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون

توو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم

از این همه در به دری توو قلب من قیامته

چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته

از این همه در به دری دلم رسیده جون من

به داد من نمیرسه خدای آسمون من

دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون

توو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم

دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم

+ نوشته شده در ۲۰/۳/۱۳۹۰ساعت ۲۳:۰۲ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(25)

درد

امشب تمام گذشته ام را ورق زدم.پر از لحظه های سیاه،لحظه های داغ و


پرالتهاب بی قراری ،دلتنگی،افسرده،خاموشی،سکوت،اشک،سوختن...


           چیزی نیافتم... نفرین به بودن وقتی با درد همراه باشد.


.

+ نوشته شده در ۱۹/۲/۱۳۹۰ساعت ۱۶:۴۶ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(7)

سفر به شهر چشمات





سفری غریب داشتم تویه چشمای قشنگت

سفری که برنگشتم غرق شدم تویه نگاهت

دل ساده ی ساده ،کوله بار سفرم بود

چشم تو مثل یه سایه، همجا همسفرم بود

من همون لحظه اول ،اخر راه رو می دیدم

تپش عشق رو توو رگهام،عاشقانه می چشیدم






+ نوشته شده در ۲/۲/۱۳۹۰ساعت ۱۱:۱۷ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(5)

 

کاش براورده کند رویاهایش را،انکه اسمانی را می گریاند تا گلی بخندد... 

چه غمگینانه گریستم،ناله هایم را تو نشنیدی 

ارام و مظلومانه در سکوت شب اشکها ریختم 

با خدایم شکوه ها کردم 

غم را گفتم بمان که بی تو تنهایم 

اشک را گفتم ببار که گونه هایم به نوازشت محتاجن 

خنده را گفتم برو،تو برو که بودنت را دیگر نمی خواهم 

آه خدای بی کسان،من به تو محتاجم 

با من بمان 

با منی که تنها مانده ام بمان 

دلم گرفت از محبت های دروغین 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۰/۱۱/۱۳۸۹ساعت ۲۳:۲۹ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(11)

ديريست غريبه اي مرا مي پايد 

عاشق شده بر دو چشم مستم شايد 

امروز دلم حقيقتي را فهميد 

ديوانه ز ديوانه خوشش مي ايد 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۸/۸/۱۳۸۹ساعت ۱۳:۲۹ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(21)

.......

 

يه اسم ساده ام مثله،اسم تموم ادما 

يه دل بريده از همه، يه دلشكسته شما 

يه اسم ساده ام ولي يه روح مهربون دارم 

وقتي كنارت ميشينم،حس ميكنم جنون دارم 

نه با اجازه عاشقم، نه با اشاره اشنا 

فقط يه اسم ساده ام،فقط يه بنده خدا 

منو به اسم ديگرم،منو به اسم شب بخون 

دقيقه هامو تازه كن،شعرامو زير لب بخون 

عاشقتم اما صدام مثله صداي ادماس 

دوست دارم ،بهم بگو اخر عاشقي كجاس؟ 

قلبمو دستم ميگيرم،اما با چشماي خجل 

مي خوام كه باورت بشه عاشقتم از ته دل 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۱/۸/۱۳۸۹ساعت ۱۱:۲۸ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(10)

 

سه ماهی میشه که یه جورایی از زندگی متنفر شدم  و از دنیا دلم گرفته ...دلم گرفت برای  اینکه به اون  

خواسته ای که داشتم نتونستم برسم...یه جورایی توو کارم تاخیر افتد..من باید به اون چیزی که ارزوی  

مامان بابا بوده و هست برسم ...به قول بابا اسمون که به زمین نیومده که،می تونی جبران کنی،این یه  

تلنگری بود تا به خودت بیای و تلاشت رو بیشتر کنی...من می تونم و باید جبران کنم ...می خوام بگم  

بابای مهربونم من دوباره به دلگرمیات به راهنماییات به محبتات نیاز دارم..مامان گلم من به دلسوزیات بیشتر  

از قبل احتیاج دارم...بهتون افتخار می کنم .دلم خیلی براتون تنگ شده...حس تنهایی عجیبی دارم ولی  

این  تنهایی رو دوس دارم چون می تونه باعث بشه که به خواسته هام برسم...و وقتم رو الکی صرف  

چیزای حاشیه ای نکنم..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۵/۷/۱۳۸۹ساعت ۰۹:۴۰ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(15)

 

 

شونه هام وقف سرت ،وقف تموم گريه هات 

چشم من وقف نگات ،وقف تموم خنده هات 

گوش من وقف صدات ،وقف تموم قصه هات 

لب من وقف لبات ،وقف تموم بوسه هات 

دل من وقف وفات ،وقف تموم غصه هات 

عمر من هديه به تو ،وقف تموم لحظه هات 

ديگه جوهر نداره قلمم كه بنويسم از خوبيهات 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۳۰/۶/۱۳۸۹ساعت ۱۶:۵۲ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(18)

  

شانه هاي دلي را ميخواهم كه گريه كنم بر روي شانه هايش،مي دانم  

كه روزي اشكهايم تبديل مي شود به دريا،دريايي بزرگتر از تمام درياها،پر  

از درد ،غم،بي كسي...دريايي خالي از ماهي،كه بر رويش نوشته  

باشد....كاش هرگز تو را نمي شناختم 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۱/۶/۱۳۸۹ساعت ۲۱:۴۰ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(10)

زندگي زيباست


زندگي را نخواهيم فهميد اگر از همه گلهاي سرخ دنيا  

متنفر باشيم فقط چون در كودكي وقتي مي خواستيم  

گل سرخي را بچينيم خاري در دستمان فرو رفته است... 

زندگي را نخواهيم فهميد اگر ديگر ارزو كردن و رويا ديدن  

را از ياد ببريم و جرات زندگي بهتر داشتن را لب تاقچه به  

فراموشي بسپاريم فقط به اين خاطر كه در گذشته يك يا  

چند تا از ارزوهايمان اجابت نشد... 

زندگي را نخواهيم فهميد اگر از ترس زمين خوردن هرگز  

قدم در جاده نگذاريم....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۴/۵/۱۳۸۹ساعت ۱۵:۳۳ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(28)

دل كوچكم شكست

يكي بود يكي نبود زير آسمون خدا دختري بود كه ياد گرفته بود چه توو شادي و چه توو

غم، خنده رو لباش باشه.به غماش لبخند بزنه و به روي شادياش بخنده...خلاصه بخنده و

سر به سر همه بزاره.زياد دوس نداشت پيش كسي از درد و غماش حرف بزنه،هميشه

اين جمله ورد زبونش بود:"زندگي را نفسي ارزش غم خوردن نيست،بي خيالي سپر هر

درديست...مي خندم ...آنقدر مي خندم كه غم از رو برود..."

دختر قصه ي ما عشق رو قبول نداشت،مي گفت اصلا وجود نداره،مي گفت عشق مال

توو قصه هاس..!!!

اين فقط يه عادته كه ما فكر مي كنيم عشقه...!!!مي گفت دو نفر به هم عادت مي كنن

اون وقت فكر مي كنن عاشق هم شدن...!!!!!!!

خب بيچاره حق داشت،آخه تا حالا عاشق نشده بود تا عشق رو درك كنه...برا همين هر

كسي بهش مي گفت دوست دارم.توو دلش مي خنديد و مي گفت:وظيفته...گذشت و

گذشت تا اينكه...آخ آخ دختر قصه ي ما يه مدتي بود كه ديگه با كسي حرف نمي زد،ديگه

از شوخياش خبري نبود!انگار يه چيزي توو دل كوچيكشه يه غم يا...

واي نه!!!اون انگار گرفتار عشق شده بود...(حقشه تا اون باشه كه ديگه عشق رو

مسخره نكنه).شبا گريه مي كرد.روزا تنهايي مي رفت پارك،همش توو فكر بود.نمي

خواست عشقش رو ابراز كنه.مي خواست اون احساس رو توو دلش بكشه.برا همين

تصميم گرفته بود كه نسبت به اين موضوع بي تفاوت باشه.يه روز يه نامه از طرف پسره

بهش رسيد،كه نوشته بود:"اگر بخواهيم احساسات خود را در زندان وجودمان پنهان كنيم

يك روز سرانجام ريشه هاي عشق خودشان را از ‍‍ژرفاي گور بيرون خواهند كشيد."

دختر قصه ي ما گريه كرد...ولي اون تصميمش رو گرفته بود،بي خيال خودش و زندگي.مي

خواست تنها باشه،آخه تنهايي رو خيلي دوست داشت!!!!!پسر قصه انگار ول كن نبود

،انگار مي دونست كه دختره دوسش داره و رابه را بهش نامه مي داد....

گذشت و گذشت تا اينكه جمله ي" دوست دارم "رو از دهن دختر كشيد بيرون...

شيشه تنهاييمو من واسه عشق تو شكستم

قصه از انجا شروع شد كه دلم رو به تو بستم

هر دو گرفتار هم بودن و هر دو هم از هم دور بودن...(حالا بيا و درستش كن)

دختر قصه ي ما ديگه به عشق نمي خنديد انگار با هم دوست بودن!به عشق احترام مي

زاشت يه روز با خودش عهد بست كه اين اولين و آخرين عشقش باشه.به دلش گفت كه

اگه يه روز از عشقش جدا شه اون روز اخرين روز زندگيشه،تصميمش كاملا جدي بود...

هر روز بيشتر عاشقش مي شد...تا اينكه يه روز پسر قصه ي ما به دختره پيام داد:"ديگه

خسته شدم،بريدم،نمي تونم ادامه بدم،از هم دوريم نمي تونم دلتنگي رو تحمل كنم

ديگه ...بيا از هم جدا شيم"

اين پيام فقط برا سربه سر گذاشتن دختره بود..ولي انگار دختره حرفاشو جدي گرفته بود...

ديگه وقت اين بود به عهدش وفا كنه...

من ميرم تا تو بموني،جاي من توو روزگارم

زنده بودن اشتباهه، ديگه فرصتي ندارم

يه شب نامه اي برا پسره نوشت و برا هميشه با زندگي خداحافظي كرد:"از كسي كه

دوستش داري ساده دست نكش،شايد كه ديگه هيچكس رو مثل اون دوست نداشته

باشي،و از كسي هم كه دوستت داره بي تفاوت عبور نكن،چون شايد هيچ وقت

هيچكس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه...

نمي دانم كه دانست او دليل گريه هايم را؟نمي دانم كه حس كرد او حضورش در سكوتم

را؟مي دانم كه مي دانست ز عاشق بودنش مستم،وجود ساده اش بود كه من اينگونه

دل بستم"..........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۱/۴/۱۳۸۹ساعت ۱۶:۲۸ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(14)

من زندگي ايد آلم را دوست دارم

من سكوت را دوست دارم به خاطر ابهت بي پايانش، 

فريادرا مي پرستم به خاطر انتقام گمگشته در عصيانش  

فردا را دوست دارم  به خاطر غلبه بر فكر كجمدارش، 

زمستان را دوست دارم  به خاطر عدم  اعتنايش  به بهار  

آفتاب را دوست دارم به خاطر وسعت روحش كه شب ناپديد مي شود تا ماه فراموش كند  

حقيقت تلخي را  كه  از او نور مي گيرد .....

و اين زندگي ايدآل من است ،و من آن را تقديس مي كنم به خاطر اينكه روزي هزار بار  

نابودش مي كنند اما  هرگز نمي ميرد.....

عاشقان پاك را دوست دارم به خاط اينكه عشق پاك را بر هوا و هوس ترجيح مي دهم

،دوست دارم آنهايي را  كه كلمه عشق براي آنها مبهم و پوچ نيست.و به تو عشق 

 مي ورزم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۶/۴/۱۳۸۹ساعت ۱۳:۴۷ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(13)

كاش

"كاش زندگي دنده عقب داشت"

يه روز اين جمله رو شنيدم ولي بي آنكه آرزوي واقعي دلم

باشه منم يواشكي گفتم :آره كاش اينجوري بود.

الان با تمام وجود از ته دلم فرياد مي زنم :كاااااااش زندگي دنده

عقب داشت كاش...

كاش مثل دبستان كه سر زنگ املا اشتباهامو با پاكن از رو

صفحه ي سفيد پاك مي كردم تا دوباره درستش رو بنويسم

الانم مي تونستم با يه پاكن اشتباهي رو كه ممكنه صفحه ي

زندگيمو تار و نابود كنه پاكش كنم.كاش پاك مي شد.كاش

فرصتي براي جبران پيدا كنم.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۸/۴/۱۳۸۹ساعت ۱۳:۳۱ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(18)

آدمك بخند

آدمك آخر دنياست بخند،آدمك مرگ همين جاست بخند،دست خطي كه  

تو را عاشق كرد،شوخي كاغذي ماست بخند،آدمك خول نشي گريه  

كني،كل دنيا سرابه بخند،آن خدايي كه بزرگش خواندي،به خدا مثل تو  

تنهاست بخند........ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۸/۴/۱۳۸۹ساعت ۱۳:۲۴ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(2)

گل نازم

حلالم كن گل نازم، اگه راز از تو پوشوندم

اگه هرگز نمي خواستم بفهمي عاشقت بودم

گل نازم نمي دونم كجاي قصه هات بودم

نمي دونم به چه جرمي دليل گريه هات بودم

گل نازم حلالم كن حالا كه سرد و داغونم

حالا كه مي رم از يادت به جرمي كه نمي دونم

گل نازم حلالم كن اگه چشمات خيانت كرد

اگه از دست من دستات به دست ديگه عادت كرد

حلالم كن گل نازم اگه گفتم ازت سيرم

اگه هرگز نمي خواستم بفهمي بي تو مي ميرم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲/۳/۱۳۸۹ساعت ۱۲:۴۲ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(22)

مرددم

با بودنت چشم منو تر می کنی ***********با رفتنت غصمو بیشتر می کنی

نمی دونم می خوام بمونی یا بری **********می سوزی با خوب و بدم سر می کنی

وقتی که هستی قدرت رو نمی دونم **********وقتی که می ری از پیشم پشیمونم

هرچی بهت می گم تو طاقت می یاری **********گله کنم یا بگم از تو ممنونم

کنارمی،آرزو می کنم بری **********وقتی که می ری دلمو با خودت می بری

نمی دونم می خوامت،یا نه نمی خوامت**********به خدا خسته شدم از این دربه دری

می گم دوست دارم و بازم مرددم ***********خودم نمی دونم کی خوبم و کی بدم

یه روز می گم بمون و یه روز می گم برو **********نمی دونم بهت دل بدم یا دل ندم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱/۲/۱۳۸۹ساعت ۱۳:۵۳ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(5)

نیاز

باز منو دلتنگی و غم،توو کوچه های بی عبور

کاش بدونی توو قلبمی، حتی توو این نقطه ی کور

کاش بدونی که با منه حس چشای عاشقت

کاش بدونم چی می گذره توو لحظه و دقایقت

بازم هوای تو منو مثل یه برگی پر می ده

به زودی من می بینمت ،دلم داره خبر می ده

اگه یه روز بهم بگن، که مونده از من یه نفس

تو اولین و آخرین، نیازمی همینو بس

وقتی که اشک بخواد بیاد همدم تنهاییم بشه

به تنهایی می گم برو،که عشق من شاکی می شه

همسفر جاده شدم، یاد تو اما با منه

توو این شبای بی توای،خیالته که مرهمه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۸/۱/۱۳۸۹ساعت ۱۵:۴۷ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(1)

هرگز نخواستم...

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم 

یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم 

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم 

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم 

انقد ظریفی که با یک نگاه هرزه می شکنی 

اما توو خلوت خودم،تنها فقط مال منی 

ترسم اینه که رو تنت جایه نگاهم بمونه 

یا رویه تیشه ی چشام غبار آهم بمونه 

تو پاک و ساده مثل خواب،حتی با بوسه می شکنی 

شکل همه آرزوهام،تجسم خواب منی 

حتی با اینکه هیچکس، مثل من عاشق تو نیست 

پیش تو آیینه ی چشام ،حقیره لایق تو نیست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۸/۱/۱۳۸۹ساعت ۱۵:۴۷ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(2)

فریدون فروغی

بگویید بر گورم بنویسند

زندگی را دوست داشت

ولی آن را نشناخت

مهربان بود

ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت

ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب وجوش بود

ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود

ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید

"زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۱/۱/۱۳۸۹ساعت ۱۴:۱۴ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(1)

چقدر دوست داشتم.....

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاهایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بی رنگ است؟

ام افسوس که هیچکس نبود...همیشه من بودم و من و تنهایی  پر از خاطره...

اری با تو هستم...با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یکبار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۱/۱/۱۳۸۹ساعت ۱۰:۵۹ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(7)

ئه ی دل مگریه

ئه ی دل مگریه یار ،بی وفایه،

نازداران هه مو عادتیان وایه

فرمیسک مه ریژه بو عیشقی بی ثمر

شکوفه ی به هار عومری کوتایه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۱/۱/۱۳۸۹ساعت ۰۹:۴۶ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(1)

بیب بیب برو کنار...

می روم اما نمی پرسم ز خویش

ره کجا.......؟منزل کجا.....؟مقصود چیست.....؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۹/۱/۱۳۸۹ساعت ۱۶:۲۹ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(2)

ناصر عبد الهی

یه زخم کهنه رویه بالم ********** یه آسمون که چش به رام نیست

به غیر واژه ی غریبی ********** چیزی تویه ترانه هام نیست

حتی یه آیینه پیش روم نیست********* که اسممو یادم بیاره

تنها ترین مسافر شب ********* توو خلوتم پا نمی زاره

ازم نخواه با تو بمونم ********* تو هیچی از من نمی دونی

اگه بگم راز دلم رو ********* تو هم کنارم نمی مونی

دل من از نژاد عشقه ********* از تو و از ترانه لبریز

یه دنیا غم تویه صدامه ********* مثل سکوت تلخ پاییز

من یه پرنده ی غریبم ********* من از نژاد آسمونم

میون این همه ستاره ********* من یه شهاب بی نشونم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۹/۱/۱۳۸۹ساعت ۱۶:۰۸ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(2)

مهدی اخوان ثالث

ما دو دریچه رو به روی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم.

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه بهشت،اما....آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون،نه جادو کرد،

نفرین به سفر،که هرچه کرد او کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۹/۱/۱۳۸۹ساعت ۱۵:۵۵ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(1)

نشانی...

من نشانی از تو ندارم،اما نشانی ام را برای تو می نویسم

در عصر های انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار!

خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن،کنار بید مجنون خزان زده و کنار

مرداب آرزو های رنگی ام!در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس

پنجره برو!حریر غمش را کنار بزن مرا می یابی.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۹/۱/۱۳۸۹ساعت ۱۵:۴۹ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(1)

فریدون فروغی

باز یکی با غصه هاش،داره آواز می خونه

وقتی غم توو دل باشه،دیگه مردن آسونه

قامتش خم شده از کوله ی سیاه غم

چی می خواد توو روزگار،جز خدا کی می دونه

کیه این مرد غریب،مثل من پریشونه

می دونه همین شب رو توویه دنیا می مونه

باز یکی با بار غم، خودش رو دار می زنه

پشت خونه ی دلش غم داره در می زنه

می دونه توو زندگیش، دیگه خط آخره

رو سرش جغد اجل، داره پر پر می زنه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۹/۱/۱۳۸۹ساعت ۱۵:۴۱ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(1)

آه باران...

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی

آه باران من سراپای وجودم آتش است

پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۹/۱/۱۳۸۹ساعت ۱۵:۳۷ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(2)

یک نفر ....

یک نفر آمد قرارم را گرفت

برگ و بار و شاخسارم را گرفت

چهار فصل من بهار بود حیف

باد پاییزی بهارم را گرفت

اعتباری داشتم در پیش عشق

با نگاهی اعتبارم را گرفت

عشق یا چیزی شبیه عشق بود

آمد و دار و ندارم را گرفت.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۸/۱/۱۳۸۹ساعت ۲۳:۱۱ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(3)

من که گفتم...

من که گفتم این بهار افسردنی ست

من که گفتم این پرستو مردنی ست

من که گفتم ای دل بی بند و بار

عشق یعنی رنج یعنی انتظار

آه عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۸/۱/۱۳۸۹ساعت ۲۳:۰۷ توسط روجيار خورشيدي دسته : نظر(1)